یادش بخیر... پارسال و میگم انقد وقت زیاد میاوردم که نمیدونستم با این همه وقت اضافه چیکار کنم ...بعد واسه اینکه حوصله ام سر نره هر کی که دور و برم پیداش میشد انقد سر به سرش میذاشتم که مجبور میشد از دستم فرار کنه .ولی امسال.... وقت سر خاروندن ندارم . هر روزکتابهای دانشگاهی و کتاب زبان و سه تارم و کارای انجام نشده مدرسه ام رو میچینم دور خودم وهمزمان پای لب تابم میشینم و شروع میکنم به جستجوی سایت واسه تحقیق و مقاله تازه وبلاگمم هست ... بعد با یه اندوهی به کارای خونه که باید انجام بدم از قبیل نظافت خونه و آشپزی و شستشوی لباس و اتوی اونا و........ نگاه میکنم . ولی چند دقیقه ای نمیگذره که ازین حیرت بیرون میام و شروع به انجام کارام میکنم خلاصه یذره ازین کار و یه ذره از اون کار سعی میکنم انجامشون بدم راستش با خودم عهد کردم هیچ کدوم از کارامو نیمه کاره رها نکنم ...آخه واسه من خیلی افت داره من و کار ناقص ...(استغفرالله). باورتون نمیشه اگه بگم بعضی وقتا روزا رو با هم قاطی میکنم ...یه روز صبح با استرس از خواب بیدار شدم...هر چی فکر میکردم که شیفت صبحم یا ظهر یادم نمیومد...هر چی بهم میگفتن بگیر بخواب گروه ظهری باورم نمیشد. خلاصه بعد از کلی تفکر فهمیدم آره ...گروه ظهرم... خلاصه خدا کنه بتونم از پس همه کارام به نحو احسن بر بیام.....آخه یه چیز دیگه هم هست که بهتون نگفتم.... این اوستادامون...هی مثل شیطون میرن توی جلدمون و......میگن واسه دکترا بخونین..... بهم نخندین ها ....(هر کی بخنده دعا میکنم که بیفته و شصت پاش بره تو چشمش)...خوب منم دل دارم وسوسه میشم دیگه...